خرید بک لینک
دو شب پیش خواب دیدم که در حال مردنم. درست یادم نمی آید، ولی یا به قصد خودکشی سم خورده بودم یا اینکه کسی بهم شلیک کرده بود. به هر حال احساس میکردم که مرگم نزدیک است و در حسرت این بودم که با رفتنم چه کارهای ناتمامی را بر جا می گذارم و چه حرف های ناگفته ای را برای نزدیکانم فاش نکرده ام که کم کم-و نه نا

برچسب: نویسنده: حمید بختیاری تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 1:43

الان که روی فرش اتاقم نشسته ام، تکه ام به بالش بزرگ و نرمی است که آن هم به لبه ی تختم تکیه دارد. آهنگ قشنگی را گوش میدهم و یک سووشرت خاکستری پوشیدم که خیلی دوستش دارم و کلاهش را هم به رسم افسردگی روی سرم کشیده ام. الان میخواهم بیوشیمی بخوانم، مبحث چربی ها و اکسیداسیون و بیوسنتز اسید ها چرب آزاد که دکتر شکیبا به ما درس داده. دکتر شکیبا از دوستان دایی و مادرم است و اگر از درس او نمره ام کم شود مایه ننگ و آبروریزی خانوادگی تلقی خواهد شد.

برچسب: نویسنده: حمید بختیاری تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 1:43

روی تختم لم داده بودم، بستنی معجون میخوردم و آناتومی میخواندم. یه قاشق خیلی بزرگ از بستنی را در دهانم چپاندم که دچار سانحه ی مغز-یخ زدگی یا brain freeze شدم. بلافاصله یاد آناهیتا افتادم که دم به دقیقه برین فریز میشود و دلم آنقدر تنگ شد که توی کله ام بر سر همه ی آدم هایی که میشناسم داد زدم که او دوست

برچسب: نویسنده: حمید بختیاری تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 1:43

احساس خواب آلودگی، بی هدفی و بی ارزشی زیادی دارم. حس میکنم چیزی از زندگی ام رفته که وقتی بود باعث می شد این احساسات را نداشته باشم ولی نمیدانم چیست. من تمام عمرم همین حس را داشتم به جز سه دوره زمانی:پاییزی که سال سوم دبیرستان بودم، چون آن زمان کتابهای هری پاتر را میخواندم و خیلی بهم خوش میگذشت. تابس

برچسب: نویسنده: حمید بختیاری تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 4:58

صفحه بندی